چگونه بیماری را تحمل کنیم (2)
|
|
امروز میخواهم از زندگی خود برایتان بنویسم از غم ودرد بیماری و ناراحتی هایی که شروع شد و پایانی نداشت از آن روزهای سخت و طاقت فرسا آن شبهایی که یلدای تمام ناشدنی زمستان من بودند و گرمی تن و جانم و بخاری خونه و منزلم را غم و دلتنگی و غصه و دلخستگی فراوان خود یافتم!
آن روز که" لام" خون خود را به آزمایشگاه بردم نمیدانستم برای من چه آزمایشی درخواست شده بود و فقط همین رو میدونم که توی آزمایشگاه نشد نمونه خونم را تهیه کنن و به بخش دیگری فرستاده شدم!
-بیمار کجاس؟ اینو منشی آزمایشگاه پرسید؟
-:خودم م م خانوم! من گفتم!
-:خودتون ن ن ن؟
وای ی ی ی تموم بیمارستان رو سرم خراب شد! یعنی چه؟ یعنی من چه بیماریی دارم که قائدتا نباید با پای خودم به آزمایشگاه بروم ! یعنی قیافه من با کسی که تحت عنوان بیمار تو ذهن خانوم منشی بود چه تفاوتی داشت که ایشون اینقد شگفت زده بودند!
ادامه مطلب |
|
|
|