عاشقانه ای نو
|
|
در پناه یک پگاه نازک برای انحصار یک قصه لخت و بخاطر التهاب یک بستنی من هر شب به دار احساسم آوبخته میشوم
هنوز صندلی غربتم لگد نخورده که حکم عفو اعتبارم مستند میشود
....و من برای فردایی دگر و طنابی دگر دانه های تسبیح تنهایی را میشمارم.......
شقایقی نگران بهار التیام را زمزمه میکرد و شباویزی عاشق هوهوی خود را برای اجرای بعدی مشق میکرد ....
باد آسمان را جارو کرد
حتی ذره ای ابر نبود که من تن داغ دیده ام را به پناهش برسانم
هوا شلاق سرد نفس را بر پرده سماق گوش عصیان می کوبید
قندیلهای ناسزا و سزا کوتاه و بلند شب شیشه ای برف را میسرودند
و تن بلورین تو زیر مهتاب انکار و اقرار باغ را ندا زد
شب به پایانش نزدیک شد
گلو در فغان بغض و دیده در کوره آب .....
شاعری مطرب آواز غروب را نت به نت هجا به هجا به نظم درآورد
ساحل، طوفان یغما زدگان را داد میزد
و نسیم ویرانی این رویا را برای باد مژدگانی آورد ...
و در آخر من با همه این التهاب هنوز تفهیم اتهام نشده ام!
|
|
|
|
اس ام اس های جدید 2013
|
|
همیشه در حرکت باش...
آب چون ساکن شود بگندد...
و تو چون ساکن شوی همه نیمکت میپندارنت و روی تو میشینند!
******* ******* ******* *******
از عهد عتیق هستی یا عهد عقیق مهم نیس،فقط رفیق باش!
******* ******* ******* *******
فارغ ازهمه شو ....... "رها" شو....
تا "رها" نشوی "نروی"!
حتی برای اینک غلط بخوری باز هم باید از همه موانع رها بشوی !
******* ******* ******* *******
ادامه مطلب |
|
|
|
فصل فراق
|
|
آخرش این فصل هم میگذرد000000
فصل فوتبالی و ورزشی باشگاههای کشور یا اروپا یا برزیل رو نمیگم چون خیلی برام مهم نیس!
فصل طبیعی هم نه چون اصلا گذر زمان را که نتیجه همیشگی آن است را بخصوص که اگر بیهوده بگذرد دوست ندارم.
فصل کتابم را هم در نظر ندارم چرا که هنوز آن را بدرستی نفهمیده ام و نفهمیده گذار از نوشته های نویسنده اش را حیف میدانم!
شماره فصل را هم نمیدانم چون نشمرده ام !
ولی فصل رابطه ام با تو را بسیار کنجکاوانه و با دقت و ظرافت خاص مرور میکنم شروعش را و خاتمه اش را روز اول و آخرش را بهارش را خزانش را و همه و همه چیزش را ....
دانلود در فرمت پاور پوینت
پسورد: www.bayerahgozar.loxblog.com
ادامه مطلب |
|
|
|
عاشقانه برای تو
|
|
راستی نامت چه بود؟
نام شناسنامه ایت نه، آن نام که پدرو مادرت و شاید هم دایی و عمه ات ناخواسته و بدون توجه به نظرت برایت انتخاب کرده اند را نمی گویم!
آن نام را میگویم که حروفش تک تک، تجلی فکر و اندیشه ناب تواند و بلندای سرو قامتت را به بر پهنه کوهپایه های احساست به سیما کشیده است !
همان که نشان از زلال چشمه ساران نگاهت دارد و دستانت را پربار ترو غنی تر می نمایاند. من عادت دارم نام واقعیت را اینگونه بشناسم !

یک روز گفتی دنیا گفتم کم است و تو زیادی!
یک روز دیگر گفتی عسل گفتم تو هم قندی هم عسل!
دیروز گفتی خدا گفتم بر ملک دل من آری بخدا ،کفر اگر نباشد خدایی !
امروز هم که نگفتی نامت چیست؟
ادامه مطلب |
|
|
|