ناگفته های گفتنی

ناگفته های گفتنی

درددل.گلایه.مشکلات.دین.خانواده.بیماریها.محدودیتها.باورها.خواسته ها .انتظارات.عشق.قوانین

 

 

من مردم اجتماع

سالهاست این سوال برام بی پاسخ مانده است که تا کجا باید با جامعه هماهنگ باشیم؟

چقدر باید با آموزه های پدرانمان زندگی کنیم ؟

آیا هر نسل به اجبار باید باید با علم و دانایی و دانش و فرهنگ نسل قبل از خود زندگی کند ؟

پس نقش علم و دانشی که هر نسل خود تولید میکند در زندگی فردی و اجتماعی نسل خود چیست؟

راستش من فکر میکنم اینا همه اش به طرز تفکر ما بستگی دارد در شرایط فعلی ما روشهایی را مناسب میدانیم که مورد قبول عموم مردم باشد حتی اگر غلط باشد .


سالهاست این سوال برام بی پاسخ مانده است که تا کجا باید با جامعه هماهنگ باشیم؟

چقدر باید با آموزه های پدرانمان زندگی کنیم ؟

آیا هر نسل به اجبار باید باید با علم و دانایی و دانش و فرهنگ نسل قبل از خود زندگی کند ؟

پس نقش علم و دانشی که هر نسل خود تولید میکند در زندگی فردی و اجتماعی نسل خود چیست؟

راستش من فکر میکنم اینا همه اش به طرز تفکر ما بستگی دارد در شرایط فعلی ما روشهایی را مناسب میدانیم که مورد قبول عموم مردم باشد حتی اگر غلط باشد .

توان مقاومت عمومی ما در مقابل نگاههای متفاوت مردم و متفاوت بودن با آنها برایمان بسیار ضعیف است نمیدانم این ضعف ماست یا نقطه قوت ما؟

خلیل جبران خلیل نویسنده شاعر و نقاش مشهور لبنانی آمریکایی در کتابی باعنوان the madman and the forerunner ‎با ترجمه مهدی سرحدی مطلب زیبایی دارد که با هم مرور میکنیم " در روزگاران کهن پادشاهی قدرتمند و دانا بر شهری آباد حکم می راند مردمان به سبب قدرتش از وی می هراسیدند و به خاطر فرزانگی اش او را دوست می داشتند. در شهر چاهی بود که آبی خوشگوار داشت همه مردم شهر از جمله درباریان از آن آب می نوشیدند زیرا چاه دیگری وجود نداشت شبی ،جادوگری را گذر بر آن شهر افتاد نزدیک چاه رفت و هفت قطره مایعی سحر آمیز در آب چاه افکند و گفت از این پس هرکس که آب چاه بیاشامد دیوانه خواهد شد!

پگاه روز بعد همه مردم شهر از آب چاه نوشیدند و چنانکه جادوگر گفته بود،دیوانه شدند. ولی پادشاه و وزیر از آن آب ننوشیدند. هنگامی که خبر در شهر پیچید اهالی در کوی و برزن به راه افتادند و چنین فریاد سردادند؛

< پادشاه و وزیر دیوانه شده اند آنها عقل از کف داده اند و ما پادشاه دیوانه نمیخواهیم.باید او را از اریکه به زیر آوریم>

عصر آن روز خبر به پادشاه رسید و بی درنگ فرمان داد که جامی زرین-که از نیاکان خود به ارث برده بود- از آب چاه پرکنند و نزد او آوردند .

پادشاه جام را گرفت و به سوی دهان برد و از آن نوشید سپس آن را به وزیر داد تا او نیز سیراب گردد.

اهالی شهر که چنین دیدند ،از این که پادشاه و وزیر دگربار عاقل شده اند بسی شادمان گشتند.

 باتوجه به این داستان با توجه به تجربه ام این را دریافته ام:

 که بسیاری از چیزهایی که امروز زشت و ناپسند هستند فردا خوب و مفید شده اند تنها اصول انسانی هستند که همیشه ثابت مانده اند!

این مطلب را هم به مطالب دیگرم عطف میزنم که یه راه بیشتر پیش روی ما نیست که به منزل و مقصد واقعی میرسد و آن هم اینست که بکوشیم متفاوت باشیم و تفاوتمان تنها در احترام و ارزش بیشتر برای اطرافیانمان باشد !


دوشنبه 01 اسفند 1390 | ارسال نظر(0)
 

به وبلاگ خودتان خوش آمدید لینک در تلگرام: Telegram.me/A_Rahgozar Telegram.me/bayerahgozar
amir0963@yahoo.com

 

دسته بندی

بیماریها

متن های زیبا

شعر های عاشقانه

قوانین و مقررات استخدامی

آیین نامه مالی شهرداریها

بودجه شهرداریها

اس ام اس عمومی

اس ام اس جوک

اس ام اس عاشقانه

از هر دری سخنی

از هر دری سخنی

مسائل و مطالب اجتماعی

اس ام اس

مطالب عاشقانه

قوانین و مقررات

 

مطالب قبلی

» علی سلمانی کوزه کنان
» همه بخشنامه های همسان سازی حقوق و مزایای بازنشستگان
» دل واژه های من
» میانه های کانالم
» شایعه ناپسند است هتک حرمت خانواده ها ناپسندتر
» دیوار دلم
» عطش
» حد نصاب معاملات شهرداریها و دهیاریها
» عاشقانه ای نو
» برای تو

 

ارشیو

خرداد 1402

اردیبهشت 1400

خرداد 1398

خرداد 1396

فروردین 1394

اسفند 1393

بهمن 1393

آذر 1393

بهمن 1392

دی 1392

آذر 1392

مرداد 1392

خرداد 1392

اردیبهشت 1392

فروردین 1392

اسفند 1391

بهمن 1391

دی 1391

آذر 1391

مهر 1391

مرداد 1391

تیر 1391

خرداد 1391

اردیبهشت 1391

فروردین 1391

اسفند 1390

بهمن 1390

دی 1390

 

نویسندکان

عزت اله ناصری

 
 

امکانات

RSS 2.0

فال حافظ

قالب های نازترین

جوک و اس ام اس

جدید ترین سایت عکس

زیباترین سایت ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

بهترین سرویس وبلاگدهی

 

 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران